خرید بک لینک
رابطه داشتن با آدمی که افسردگی دارد، چه دوستی نزدیک باشد چه هر شکل دیگرِ رابطه، کاری پرچالش و فرساینده است. و وقتی در کنار افسردگی، زخم‌ها و مشکلات روانی دیگری هم اضافه شود، وزنه‌ای‌ سنگین می‌شود بر شانه.از آغاز نوجوانی تا به در روز جاری و در سال‌های اخیر بسیار شدیدتر، همیشه سعی کرده‌ام اثر افسردگی و رنج‌های روانی‌ای را که هیچ‌وقت نتوانستم به همان شدتی که روحم را می‌آزارند به جهان بیرون از درون انتقال بدهم، در روابطم خنثی و کمرنگ کنم؛ چون آدم‌ها همیشه برایم مهم بوده‌اند، و آدم‌های امن، مهم‌ترین

برچسب: نویسنده: ایلیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 آبان 1405 ساعت: 15:45

نقطه سرِخط‌های هر آدمبه نظرم همه آدم‌ها از یه نقطه‌ای به بعد تصمیم می‌گیرن آدم قبلی نباشن؛ ممکنه این اتفاق به پوست‌اندازی تلقی بشه اما من می‌گم شاید یه نقطه‌ای فراتر از پوست‌اندازی باشه. مثل اینکه خود قبلی‌ت رو با همه بسته‌بندی‌ای که بودی رها می‌کنی؛ با همه عادت‌هایی که فکر می‌کردی جزئی از وجودت هستن، با زخم‌هایی که اون‌قدر قدیمی شدن که دیگه بخشی از هویتت به نظر می‌رسن، با همه روایت‌هایی که از خودت برای خودت و دیگران ساخته بودی یا حتی آدم‌هایی که فکر می‌کردی بدون اون‌ها ادامه دادن ممکن نیست و

برچسب: نویسنده: ایلیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 آبان 1405 ساعت: 15:45

سلامی در حاشیه شهردر کوچه‌ای خلوت و ناآشنا، میان محله‌ای در حاشیهٔ شهر، تنها زیر تیر چراغ برق روی جدول نشسته بودم و نگاهم به افقی نامعلوم خیره بود. نور نارنجی چراغ برق، با دلیل موجه یا غیرموجه تصمیم می‌گرفت، وقتی ترددی در کوچه نمی‌بیند خاموش شود؛ دقیقه‌ای از نشستنم گذشته بود که نور نارنجی خداحافظی کرد. در افکار خالی‌ام غرق بودم که نورِ بی‌هوا برگشت. حضوری را حس کردم. به اوهامِ زادهٔ تنهایی گفتم اعتنا نمی‌‌کنم؛ تا اینکه صدایی محجوب گفت: «سلام.»نمی‌دانستم مخاطب صدا من هستم یا کسی دیگر هم در این

برچسب: نویسنده: ایلیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 آبان 1405 ساعت: 15:45

اتفاقات زیادی بعد از نوشتن ـ‌این‌ـ پست افتاده. نوشته‌ام را که می‌خوانم، فکر می‌کنم مربوط به پارسال است؛ که از قضا همین‌طور هم هست: ۱۴۰۴ چهارم اسفند ماه. اما با یک تفاوت؛ پنج ماه و شش روز گذشته و این فاصله برایم اندازهٔ بیش از دوازده ماه و یک جهانِ دیگر به نظر می‌رسد.به وضوح یادم نمی‌آید آن روزها چگونه زندگی را می‌گذراندم. انگار که از سیاره‌ای به سیاره‌ای دیگر نقل مکان کرده باشم، موقع پرسه زدن در میان خاطرات پنج‌ـ‌شش ماه پیش، همه‌چیز نامأنوس و از حال دور است. روی دور تند جنگ شد، «خانه‌»ام عوض شد،

برچسب: نویسنده: ایلیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 آبان 1405 ساعت: 15:45

نمی‌دانم چرا دارم برای توی رهگذر می‌نویسم. شاید چون خوابیده‌ای و آدم وقتی مطمئن است جواب فوری نمی‌گیرد، راحت‌تر می‌تواند چیزهایی را بگوید که در بیداری شکلشان عوض می‌شود.شب‌هایی هست که آدم نمی‌فهمد دقیقاً از چه چیزی می‌ترسد. از صدای قدم‌ها؟ از باز شدن در؟ از دستی که ناگهان بالا می‌رود؟ از دیواری که یک لحظه قبل فقط دیوار بوده و بعد، بدنت را با خودش آشنا می‌کند؟ یا از آن سکوت بعدش. همان سکوتی که انگار همه‌چیز در آن اتفاق افتاده، اما هیچ‌چیز واقعاً تمام نشده. من را زد. برای بار دوم؛ ضربه به دهانم خ

برچسب: نویسنده: ایلیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 آبان 1405 ساعت: 15:45

می‌دونی! یه روزی می‌رسه که دیگه به جای این مرگ تدریجی،به جای ریزش موهام که طی این یک سال مفصلاً نصف شده، به جای درد زانوهام،به جای شدیدتر شدن دردهای عصبیم و التهاب شونه‌هام،به جای مشکلات هورمونیم که به خاطر استرسه،به جای افسردگیم که شدیداً توی خودم حسش می‌کنم، اما همیشه نقاب می‌زنم اما مگه چقدر می‌تونم پنهانش کنم؟،به جای میگرن‌های ادواری‌م،به جای دردهای یهویی قلبم،به جای بالا رفتن با سرعت شماره چشم‌هام،به جای خستگی‌های طولانی‌م و سیر بودنم از آدم‌ها و ارتباطات،به جای وزن کم کردن ده کیلویی‌م در

برچسب: نویسنده: ایلیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 آبان 1405 ساعت: 15:45

روز خوبی را آغاز نکردم. صبح باید می‌رفتم سر کار، اما در حالی که لباس‌هایم را پوشیده بودم، با خودم گفتم فقط چند دقیقه دراز می‌کشم. چند دقیقه همانا و خواب ماندن و ظهر بیدار شدن همانا. تصمیم گرفتم لباس‌هایم را عوض نکنم و روزم را از همان‌جایی که مانده بود، ادامه بدهم. بعد از مدت‌ها بروم شنا. به بابا گفتم: «مابین کارهاتون من رو هم می‌رسونین استخر؟» و منتظر ماندم. چند لقمه غذا خوردم و بعد سوار ماشین شدم. آسمان بغض‌آلود بود و دم داشت. یک ساعتی توی ماشین حرکت بودم تا اینکه بالاخره مابین کارها و مقصدهای

برچسب: نویسنده: ایلیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 7 آبان 1405 ساعت: 15:45

صفحه بندی